شهر ورجیسی یکجای با صفا در یکی از کشور های قطبی است.جمعیت این شهر بسیار است و پایتخت این کشور است.پسری در این شهر پسری زندگی می کرد به اسم فرانکا.این پسر خیلی شر بود.مادر و پدرش واقعا از دستش زله بودند.این پسر شیشه ماشین می شکست و ....... .تا اینکه یک بار خواب دید.در خواب مردی با قیافه ای وحشت آور جلویش ظاهر شدو گفت:اگر دست از این کار هایت بر نداری ما دنیا را فرا می گیریم.
فرانکا از خواب پرید. خیلی ترسیده بود.اما اهمیت نداد.فردا در هین سنگ زد به ماشین ها و مردم آزاری سنگی که فرانکا پرتاب کرده بود به
رنگ آبی در آمد ومستقیئ به زمین خورد.دود آبی رنگ عجیبی آنجارا فرا گرفت.به نظر فرادکا 2 ساعت بود ولی 30 دقیقه بیشتر طول نکشید تا او به سیاره ای عجیب و مه آلود رسید.همان مرد که در خوابش آمده بود آمد جلو.گفت: خوب در دام من افتادی.به تو هشدار دادم ولی گوش ندادی.فرانکا گفت:تو کی هستی؟گفت:م دیو گیریل هستم.سلطان کاسترک ها.ما در سیاره پیک دفر آسمان سوم هستیم.فرانکا گفت:چی؟آسمان سوم!
دیو گیریل گفت:مطمئن باش که هیچ کس نمی تواند تو را نجات دهد.
دیو گیریل گفت: افراد این پسر را به زندان ببرید.
:نه نه نه نه نه نه؟............................. ادامه دارد.